آدمهای خوب شهر

Wednesday, September 13, 2006

راننده تاکسی- مسیر جمشیدیه تجریش
-------------------------------
مردی با موهای سفید و صورت سرخ سوارمان می کند.
تا آخر راه ساکت است مثل خیلی از راننده ها. پول را که می دهم، آنقدر بقیه دادنش طول می کشد که فکر می کنم الان است بگوید خورد ندارم.
انگار منتظر است من فکر مفت بکنم. 2 تا 200ی پس می دهدکه تا هایشان به دقت صاف شده و مرتب روی هم گذاشتتشان.

Labels:

12 Comments:

  • ساعت 10 است.وارد مینی بوس خالی می شوم ودعا دعا می کنم که زودتر پر شود.فکرها هجوم می آورند.این چندمین بار است که دیر می روم سر کلاس؟؟؟
    ساعت ده و بیست دقیقه می شود و مینی بوس همینطور ایستاده است.فقط 3،4 نفر سوار شده اند.پایم لرزش می گیرد.امکان ندارد برسم. با نگرانی از خانم کناری ام می پرسم:
    -خانم این مسیر تاکسی ندارد؟؟
    نمی داند.
    آه می کشم و ناگهان دختری که پشتم نشسته دستش را می گذارد روی شانه ام.
    -دو مسیره می تونی بری...
    دختر ریزه میزه ایست با یک لبخند بزرگ به پهنای صورتش...
    با دلهره سرم را تکان می دهم...
    -بلد نیستم!
    - دیرت شده؟؟
    - آره...خیلی!
    - بیا بریم من می برمت، منم مسیرم همونوره...
    می خندد...می خندم...می توانست صبر کند و با مینی بوس برود.
    سوار تاکسی می شویم.
    - به نظرتون تا 11 می رسم؟؟
    - معلومه که می رسی!
    دستش را می گذارد روی پایم که دوباره لرزش گرفته است.
    آرام می شوم...آرام آرام...
    می رسیم...برایش دست تکان می دهم...برایم دست تکان می دهد...
    ساعت حدود یک ربع به 11 است.وارد کلاس می شوم...

    By Blogger ana, at 9:56 AM  

  • ممنون به خاطر ایده قشنگت

    By Anonymous parisa, at 2:55 PM  

  • می خواهم سکه ای بخرم برای یک عروس وداماد .در خانه پول کم دارم وراهم دور از مرکز خرید
    به مدرسه زنگ می زنم وبا مدیرم حال واحوال می کنم واز برنامه ای که باید انجام بدهم می گویم ،می گوید :من نزدیک بازارم برایت می خرم سر فرصت بیا بگیر
    پیش از آنکه بروم خودش می آید در خانه میدهد
    نازنینی است

    By Blogger mahboobeh, at 3:40 PM  

  • این رو هم ببین. برعکسشه ولی خوندنیه:
    http://www.leylaa.com/

    By Anonymous بهمن, at 6:57 PM  

  • az sabke neveshtane webloget khosham omad!
    ye jorie ke man mitonam tasvir saze konam bahash!
    dar zemn tekei az zendegi rozmare hastesh ke khili jalebe!

    By Anonymous foad, at 8:40 PM  

  • che tasaadofi ! che ajib ! che delgarm konande ...

    By Anonymous leila, at 11:25 PM  

  • سلام. اداره راهنمایی و رانندگی 5 سال پیش:

    پسر جلو کنار سرهنگ می شینه و من روی صندلی عقب ماشین تا نوبتم بشه. سرهنگ مدارک پسر رو میگیره و من از اونجایی که نشستم می بینم که این ششمین باره که برای امتحان دادن میاد. ماشین راه می افته. توی سر بالایی پته پته می کنه و خاموش می شه. پسر از خجالت سرخ شده. سرهنگ یک نگاه به مدارک می اندازه و بعد پسر رو بر انداز می کنه و می گه: ببین پسرم می گند نیم کلاچ نمی گند نیم گاز که؟ ماشین رو روشن کن، خب کلاج بگیر آهان کم کم ول کن گاز بده... چند دقیقه بعد پسر خوشحال، با اعتماد به نفس، با مدارک قبولیش از ماشین بیرون رفت...

    By Anonymous سجاد, at 12:00 AM  

  • ايده‌ات خيلي خوبه. حمايتت مي‌كنيم!!!

    By Blogger Laleh, at 1:34 AM  

  • سلام! ايده شما براي اين وبلاگ حرف ندارد. به شما بابت اين وبلاگ تبريك ميگم. در مورد وبلاگتان مطلبي نوشته‌ام خوشحال مي‌شوم سري بزنيد

    By Anonymous پناه, at 3:13 AM  

  • چقدر خوب . می دونی ما یادمون رفته جنبه های خوب رو هم ببینیم . در این دنیایی که بیشتر چیزها سیاهه، خیلی خوبه که یه نفر از سفیدی ها بنویسه.
    من توی شهری زندگی می کنم که مردم بداخلاق هستند و وقتی یکی پیدا میشه که با آدم خوش اخلاقی کنه و به کار آدم رسیدگی کنه، کلی برام عجیبه.
    می دونی توی شهری که من زندگی می کنم بیشتر مغازه دارها براشون مهم نیست که مشتریشون خرید بکنه و راضی باشه یا نه.
    خیلی خوبه که از خوبی ها و آدم های خوب می نویسی. بازم میام اینجا. لینکت رو میذارم گوشه وبلاگم که یادم بمونه آدم های خوبی هم هستن که باعث امیدواری به زندگی میشن.

    By Blogger womanjournalist, at 5:09 AM  

  • می رم توی مغازه، طاقتم تموم می شه و می زنم زیر گریه. آقاهه ماتش برده : د

    "دختر خانوم؟"
    "ببخشید!"
    دماغم را بالا می کشم و می خندم

    "ببخشید شال گردن دارین؟"
    "شال یا شال گردن؟"
    "شال گردن"
    "نه والا"
    "خیلی ممنون"

    وقتی می خوام برم صداش میاد که با همدردی می گه "ببخشید ها..." د

    By Anonymous Pantea, at 7:05 AM  

  • تقاطع ولی عصر و طالقانی-رو کوسنی های گبه پشت ویترین -صاحب مغازه دعوتت می کند که وارد شوی. از رو کوسنی ها خوشت می آید- هر کدام هشت هزار تومان- پولی که همراه داری کافی نیست-"ممنون آقا فردا برمی گردم"- صاحب مغازه به اصرار:"نه خانم اگر خوشتان آمده ببرید ، بعدا پول را به حسابم بریزید" و تند تند شماره حسابش را برایم می نویسد.- من متعجب:"آخه آقا چه طوری به من اعتماد می کنید؟"-"چه طوراعتماد نکنم خانوم؟!!!"-دو هزارتومانی که همراهم است را به صاحب مغازه می دهم و با چهار تا روکوسنی گبه و یک شماره حساب به خانه برمی گردم.-

    By Anonymous Anonymous, at 12:23 PM  

Post a Comment

<< Home