آدمهای خوب شهر

Monday, August 31, 2009

نردبان!

دو سه روزی بود که منتظر نامه ی مهمی بودم و امروز آخرین روز تحویل مدرکی که قرار بود برسه. دفتر پست محل حواله داد به پست مرکزی، اونجا که رسیدم ساعت نزدیک 1 بود و با اینکه ساعت اداری تموم نشده بود کسی رو راه نمی دادند داخل. مونده بودیم چی کار کنیم که آقای جوانی با لباس تاسیسات و نردبانی در دست از ساختمان خارج شد. قیافه ی من و بابا رو که دید پرسید چی شده؟ توضیح دادیم... فکری کرد و به بابا گفت سر نردبان رو بگیر با من بیا تو.... بابا رفت و من موندم، .... دقایقی بعد نامه تو دستم بود

از وبلاگ کفشهایم کو

Thursday, August 06, 2009

پاکت بستنی و آقای راننده تاکسی

توی ترافیک توی ماشین نشسته ام.
راننده تاکسی هم آن طرف بوار توی ترافیک منتظر است موازی من. همینطور که دستش را زده زیر چانه اش و به چمنهای وسط راه نگاه می کند، چشمش می افتد به پوست بستنی قرمزی که آن وسط افتاده. جلو را نگاه می کند انگار که بخواهد ببیند ماشینها راه افتاده اند یا نه. بعد سریع از ماشینش پیاده می شود، پلاستیک قرمز را از روی چمنها بر می دارد، می نشیند توی ماشین و باز دستش را می زند زیر چانه اش. فکر کنم نیشم تا بناگوش باز است چون موقع راه افتادن که لحظه ای سرش می چرخد طرف من، مکثی می کند، سرتکان می دهد، و با لبخندی آرام می رود....

Sunday, August 02, 2009

نقاشی برای مدرسه

دیوارهای مدرسه ای محروم در تهران نیاز به نقاشی دارد. از تمامی دوستانی که در کارهای خیریه شرکت می کنند، دعوت می شود دراین کار همکاری کنند. شاید این راه، کمکی باشد برای رسیدن به آموزش کودکانی آرام تر و شادتر و جامعه ای سالم تر.

برای اطلاعات بیشتر با خانم سارا خُرامان تماس بگیرید:

09121883589

77844411

از وبلاگ تصویرگری

Thursday, July 30, 2009

همه راهها به رم ختم می شود

من: آقا مسیرتون...

راننده تاکسی :آره بابا... آره..همه دارن میرن ...شما هم بیا ...

از وبلاگ گیس طلا

Labels:

Tuesday, July 28, 2009

تاکسی با کولر

بالای میدان فاطمی مثل همیشه منتظر تاکسی هستم. یکی از این وَن‌های سبزرنگ می‌ایستد و خالی هم هست. سوار می‌شوم. به دقیقه نمی‌کشد که پُر می‌شود. راننده برمی‌گردد روبه مسافران و می‌گوید:«خانم‌ها و آقایون لطفا پنجره‌ها رو باز نکنید؛ کولر رو می‌زنم» همه به هم نگاه می‌کنیم. متعجب ایم و حتی مبهوت.
حرکت می‌کنیم به سمت غرب. بیرون، ترافیک بی‌داد می‌کند و گرما هم. اما داخل تاکسی، خنکای کولر گازی مرهمی است بر جان خستگان و حتی دیگران.
وقتی پیاده می‌شوم، کرایهء اضافه نمی‌گیرد. تاکسی که حرکت می‌کند، شماره‌اش را یادداشت می‌کنم. بعد زنگ می‌زنم به تاکسی‌رانی و شماره را می‌خوانم و ماجرا را توضیح می‌دهم. می‌گویم که به عنوان یک شهروند که این‌روزها «هیچ‌کدام از حقوق‌اش رعایت نشده»، از این حرکت ِ انسانی رانندهء تاکسی تقدیر و تشکر می‌کنم.
گوشی را می‌گذارم و اینک انسانی هستم که به ریزه‌کاری‌های رفتار مردم توجه می‌کند و قدرشناس است.
من به سهم خودم، این حرکت انسانی را تقدیم می‌کنم به شما.

پی:
البته خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم زنگ ِ زنگ که نزدم، ولی واقعا دوست داشتم این کار را بکنم. یعنی این حس در من ایجاد شد. به‌هرحال، فرج ِ بعد از شدّت است؛ وقتی می‌بینی در این برهوت ِ بی‌قانونی و بی‌اخلاقی، یکی از بنزین و درآمد ناچیزش مایه می‌گذارد، باید ازش تقدیر کرد و یکی از آدم‌های خوب این شهر شد.
گفتم بنویسم که مدیون نباشم. بله!

نویسنده: حسین نوروزی

ماشین سبز

امروز قدم زنان داشتم از سر كوچه مي گذشتم كه توجهم جلب شد به ماشيني كه دو جعبه سبزرنگ دستمال كاغذي گذاشته بود پشت شيشه عقب. جلوتر كه رفتم ديدم يك بسته ي ديگر هم روي داشبورد دارد و به آينه ماشين هم دو تا از اين خوشبوكننده هاي سبز كه شبيه كاج هستند آويزان كرده است. مانده بودم سبز حسابشان بكنم يا نه كه راننده چشمش كه به لبخند گل و گشاد من افتاد يك وي متين نشانم داد. كلا احوالمان خوش شد به خاطر اينهمه ابتكار كه مي تراود از اين ملت .

این متن رو از گوگل ریدر یکی‌ از بچه‌ها برداشتم

Labels:

Monday, July 27, 2009

دوستان عزیز
به پیشنهاد یکی از خواننده ها، برای این مجموعه جدید "زندگی ما در این روزهای تاریک روشن" یک استثنا قائل شده ایم و درباره آدمهای خارج از ایران که تحت تاثیر ایرانیها قرار گرفته اند هم می نویسیم. خوشحال می شیم اگه نظراتتون رو بگین.

Labels:

Let’s go Iranian on him


a note from one of Huffingtonpost readers:


I teach at a NYC (New York City) high school, and recently one student stood up to our very intimidating principal, (something that almost never happens). When he did not get permission for what he intended another student said “Let’s go Iranian on him.” By that he meant organize a protest. And so now they “IRAN” anything they want to change. So it has become a verb now and to “Iran” the situation is to stand up to authority, well at least here in this corner of the universe. And it is a huge bonus for me because I cannot usually get them to even pay attention to another part of the world.

Point being, even these students who get very small amounts of news equate “Iranian” with bravery and I completely agree, and wish I had that kind of intestinal fortitude.
You have our greatest admiration and respect!

مرد آلمانی

دیروز از سفر برگشته به. یک جور‌های رئیس من است در این یک ماه و بیش از حد علاقمند به وقایع ایران. ۲-۳ روی بعد از آمدن من رفته بود و حالا که برگشته کلی‌ هیجان زده است. صبح که از در کتابخانه میایم تو میاید طرفم.

چه خبر؟

نمیدانم دقیقا چه می‌خواهد بداند ولی‌ شروع می‌کنم از نماز جمعه تعریف کردن. و از شعار‌های مردم.

بعد هر جملهٔ من قیافه‌اش و صدایش هیجان زده تر میشود.

آخر سر با لبخند سرش را تکان میدهدو میگوید

you people are amazing. absolutely amazing....

Labels:

زیباترین پیغامی که تا حالا روی این وبلاگ گذاشته شده است

....آمدم سراغ وبلاگم و دیدم یک نفر این پیغام و آهنگ را زیر یکی از نوشته های ابراهیم نبوی با عنوان سبزها به پیش که خیلی وقت پیش اینجا گذاشته بودم گذاشته است:

man tajikam , va daram yak taraneh va avaze bara jonba josh sabzeh shoma, va an ra beh hameh ham kalamanam hedia makonem. Arezo ma konam ke hama adamha ham bara in jonbojosh sabz maya konin , zenda basha mamlekate to

از روی شماره آی پی پیغام فهمیدم که از هند فرستاده شده است. نمی دانم “maya konin” یعنی چی ولی این را می دانم که این زیباترین پیغامیست که تا حالا در این وبلاگ دریافت کرده ام. در طی چند ساعت گذشته این آهنگ را حداقل ده بار گوش داده ام.

برگرفته از وبلاگ ایران نیوز

(آهنگ رو هم می تونین روی وبلاگ بشنوین)

Labels:

Sunday, July 26, 2009

اهای خدا! رای ما رو پس بگیر

همکلاسی عزیزی که دو روز پیش از حج دانشجویی برگشته تعریف می کرد که دربین صفا و مروه آخوندی که همراه انها بوده بهشون می گه که اینجا هر خواسته ای از خدا داشته باشید حتما براوره می شه, دوست ما هم سریعا می پرسه : حاج آقا هر خواسته ای؟ که آخونده هم تصدیق می کنه.
به ناگاه میگه "رای مارو پس بگیر" "رای مارو پس بگیر" و سریعا با همراهی بقیه دانشجویان مواجه می شود. اینطوری که تعریف می کرد با اون حالت دویدن وشعار دادن لحظت جالبی رو رقم زده اند

از وبلاگ شبح نامه

Labels:

Monday, July 20, 2009

هیچ چیز اضافه ای همراه نداشته باش

نماز جمعه ۲۶ تیر

[...]
توده بی شکل تشکیل شده است خیابان در آستانه فتح شدن است..کم کم سکوت شکسته می شود.. صورتها پوشانده می شود شعار ها بلند می شود نوارهای سبز از جیب ها و کیف ها بیرون می آید دستهایی برای ثبت لحظه ها با موبایل بالا می رود.. ترس و هراس همچنان هست و ترکیب شده است با عجله برای تجربه دلپذیره بودن در آن توده سبز و امن . پیره مردی با عجله دست بندهای سبز پخش می کند.. عکس موسوی از کیف ها بیرون می آید آفتاب کم رنگ می شود.. همه چیز کم رنگ تر از دست بندهای سبز است.هیچ کس نمی داند چه می شود.. این ندانستن بخشی از تجربه ای روزهاست..صبح که از خواب بلند می شوی و لباسهایت را می پوشی و بدون هیچ چیز اضافه حتی کارت شناسایی.. بدون هیچ هویتی جز بدنت می روی به سمت جایی که قرار است توده درست شود، نمی دانی چه پیش می آید..

مردم سبز شده اند.. بادکنک های سبز بالا میرود.. سرود می خوانند بدنها.. یکی می شوند در هم می لولند.. بدن بزرگی شکل می گیرد که ما نمی توانی بینیم ..از پسری نشسته روی شاخه درختی می پرسم چه می بینی:.." آدم فقط آدم.. تا جایی که می بینم"

[...]

توده به گشادی شروع خیابانی بعدی که می رسد دستها دنبال چیزی برای به آتش کشیدن می گردند.. کسی با سیگار روشن دستهایشان را می گذارد دو طرف صورت من و در آن فاصله خیس و چسبناک بوی گند سیگار را فوت می کند توی صورتم.. بوی گند، التهاب صورتم را می خواباند.. به ثانیه ای کارش را با سیگار دیگری برای صورتهای ملتهب بعدی تکرار می کنم.. دستها دنبال به آتش کشیدن چیزی میگردند.. زنی با چادر نماز بدن ها را کنار می زند سجاده اش را می اندازد روی کاغذ آتیش گرفته.. که بسوزانید.. جایی برای نماز خواندن نیست.. پیره مردی دستهایش مشت شده ..در مشتهایش سنگها.. مردی به دنبالش می دود دستش را می گیرد که" سنگ را بیا انداز..این کار ما نیست" ..مشتش را باز نمی کند خشمگین است زنش زیر چادر مشکی اشک می ریزد دستم را می گذارم روی شانه های ملتهبش که صبور باش آرام باش ما انتقام می گیریم.....عاقبت مشت را باز می کند.. سنگها می غلتند زیر پاهایمان گم می شوند ..لابه لای خشمی چندین برابر بزرگتر..

نویسنده: به نامه گل سرخ

برگرفته از وبلاگ مسعود بهنود

Labels:

Sunday, July 19, 2009

شعار

بعد از نماز جمعه-

بلندگو: مرگ بر انگلیس

مردم: مرگ بر روسی

بلندگو: ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند

مردم: ما اهل کوفه نیستیم، حسین تنها بماند

بلندگو: خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست

مردم: خونی که در رگ ماست، هدیه به ملت ماست

.

به نظرم این آخری شاهکاره. تفاوتشون یه چیزیه شبیه تفاوت ِ "می کشم می کشم آنکه برادرم کشت" و "برادر شهیدم رأیتو پس می گیرم". یا شبیه تفاوت "این است و جز این نیست" با "موسوی، موسوی ،رای منو پس بگیر" یا بهتر از اون، "برادر تحریمی، پرچم ایران ِ منو پس بگیر" [آن روزهایِ دور] ه

این ملت رو دوست دارم این روزا. بیشتر از هر وقت دیگه ای..

برگرفته از وبلاگ "شبانی که دستهای خدا را می شست"

Labels:

Saturday, July 18, 2009

نماز جمعه

)از هم جدا شدیم،خاله ی نگران،دستم را می کشید و من یکی در میان زمین می خوردم و ناله می کردم و آب بود که از دهانم می زد بیرون،و خلاصه یک خانمی در خانه اش راباز کرد و ما چپیدیم آنجا.

۶)خانم ِ مهربان که نمی دانم اسمش چه بود،چشمانش روشن بود و سفید روی و دو تا دختر ِزیبا داشت که تکرار می کردند:سرکه،آبلیمو،آب نزنید می سوزه و خلاصه با آن کودکی شان خیلی اطلاعات داشتند و وسطِ گریه های من،که مادر و خاله ی دیگر و دخترخاله را گم کرده بودم و تصویر دخترخاله ی بیهوشم روی دستِ چند نفر و خاله ی مبتلا به آسم و مادرم و هیاهوی خیابان،آن فرشته های کوچک،موهای مادر را شانه می زدند و می گفتند: زشته،غریبه ن،موهات رفته تو هوا ! و من واقعا نتوانستم لبخند نزنم به تارا،فرشته ی کوچک.

٧)معجزه ای که رخ داد،این بود که وقتی در خانه را بازکردیم که برویم،گمشده هایمان پیدا شدند و خلاصه آنها هم از دست گاردی ها فرار کرده بودند و توی یک خانه پنهان شده بودند و باور کنید معجزه بود که هم را یافتیم.

(جمعه 26 تیر)
از وبلاگ "تنها اگر دمی..."

Labels:

Friday, July 17, 2009

شهرک شهید اعرابی، آپادانای سابق

از توی تلفن یهو صدای شعار دادنشون میاد. لال می شم. می گه "تازه پنجره بسته س" . بازش می کنه. سهراب ما نمرده {...} بغضم گرفته. بعد تعریف می کنه که چقدر زیادن. که هرشب هستن. که خونه ی اونا خالی نمی شه روزا. که مردم میان، سر می زنن، می رن. می گه "می خوای بیای یه روز سر بزنی بهشون؟" پنجره دیگه بسته س.

از وبلاگ "شبانی که دستهای خدا را می شست"

Labels:

Tuesday, July 14, 2009

گاردی های تشنه!

روز تجمع جلوي صدا و سيما، گاردي ها پشت نرده ها و توي گرما وايساده بودند. بچه ها بطري هاي آبشون رو از اين طرف نرده براشون پرتاب مي كردند كه تشنه نمونند

همه با هم

دوستم مي گه روز تجمع 2 تير هفت تير، يهو يكي دست انداخته از پشت گرفتدش تا با خودش ببره سوار ون كنه، كشونده رو زمين. مي گه فقط تونستم دست بندازم دست يه آقايي كه نزديكم بود رو بگيرم و بگم آقا توروخدا نذار منو ببرن. مي گه مردونگي كرد. من گرفت كشيد ول نمي كرد. دوتا دختر هم به هوا ياين صحنه اومدن جلو داد و هوار. مي گه يهو يكي از نيروانتظامي ها بدو بدو اومد گفت اينو ولش كن. بعد يواشكي رو كرد به من گفت خانوم واينسا، فرار كن.
اون آقا و دوتا دوختر و اون نيروي انتظامي، دمشون گرم

Labels:

عکس

توي عكسهايي كه روي اينترنت منتشر شده از اين روزها چندتا عكس هست كه بايد دست مريزاد گفت به سوژهاش:
يكي عكسي كه يك گاردي با صورت خونين در حمايت يك پسر لباس سبز هست و داره ازش حمايت مي كنه و درعين حال يك دختري دستش رو دراز كرده كه دستمال بده به اون گاردي زخمي.
و يكي هم عكسي از منظره داخل حياط يك خونه كه توش چندتا آدم در حال پناه گرفتن و فرار كردن از ديوارهاي خونه به خونه همسايه و پشت بوم هستند، درحالي كه چندتا گاردي و يك لباس شخصي دارن سصي مي كنن در خونه رو باز كنن برن داخل!
ايول به اون جوون سبزپوش و اون دختر و صاحبان اون خونه ها

Labels:

برسانمتان؟

بيشتر مسير برگشت راهپيمايي انقلاب-آزادي مردمي كه كنار خيابونها وايساده بودند، توي پياده رو ها بودند بهمون علامت وی نشون مي دادن و هي مي گفتن خسته نباشيد. دمتون گرم. آفرين به هممتتون.
بعضي ماشينها هم خسته هارو سوار مي كردند تا يه جايي تو اون ترافيك مي رسوندند، حتي ماشينهايي كه خانواده توش بودند.
يك وانتي بود، كه يكسري از پسرهارو سوار كرده بود. من از خستگي ديگه نمي تونستم راه برم. بچه ها گفتند بپر بالا سوار شو. من كه نشستم، به هواي من وسط راه يك خانم ديگه هم سوار شد.
دست راننده وانت درد نكنه واقعن

Labels:

شربت خنک و میدان آزادی

روز راهپيمايي انقلاب تا آزادي
توي راه برگشت ، خسته بوديم و تشنه. ديديم چندتا مرد كنار خيابون ايستادند و داد مي زنند خسته نباشيد، هركي تشنه است بفرماييد داخل كوچه آب خنك بخوريد.
رفتيم توي كوچه ديدم دو سه تا خونه اي كه سر كوچه بودند درهاشون رو باز كردند، پارچ و كلمن و ليوان و استكان آوردن بيرون به همه آب ميدن. يكي از خونه ها حي شلنگ آب كشيده بود توي كوچه. رفتيم آب بگيريم، همه استكانها دست بچه ها بود، يه پسري هول هولكي خورد و گفت بفرماييد و استكانش رو داد دستمون.
جلوتر كه اومديم، ديدم چندتا مغازه هم ميز گذاشتند بيرون و آب و شربت مي دن.
دست همه شون درد نكنه

Labels:

پلیس سبز 2

روز 2 تیر (پس فردای شنبه 30 خرداد) که گفته بودن هفت تیر تجمعه رفته بودیم اونجا
نیروهای ضد شورش و بسیج عقبتر واستاده بودن و یه سرهنگ نیروی انتظامی اومده بود ما رو متفرق کنه.
هی داد میزد "برین، اینجا وای نستین، چی میخواین؟"
بعدش خیلی آروم یه جوری که اونا نشنون، رو به ما میگفت: "واستین، واستین، نرین"

نویسنده: یک دوست

Labels:

آواز شبهای اوین

خبر رسیده از اوین که محمد رضا جلایی پور هر شب از توی انفرادی با صدای آوازش دل بقیهٔ هم بندی هارا آرام می‌کند...

Labels:

اوین، چای، میوه، انتظار

دوستی‌ دارم که این شبها برای آنهای که پشت در اوین منتظر خبری از عزیزانشان جمع شده ‌اند چای و شیرینی‌ و میوه می‌‌برد....

Labels:

با عرضه معذرت از راضیه بابت تاخیر در نوشتن خاطره اش. متاسفانه تو بخش نظرات از قلم افتاده بود.

ما رفته بودیم ارومیه، شب شده بود و ما با ماشین خودمون دنبال مسافرخونه یا هتل می‌گشتیم. توی خیابون از یکی از رهگذرا پرسیدیم که مسافرخونه یا هتل کجا می‌تونیم پیدا کنیم. بعد از این‌که آدرس داد، با خوشرویی و با یه لحن بسیار آشنا و صمیمی ما رو دعوت کرد که بریم خونه‌شون یه شب مهمونشون باشیم. انگار که سال‌ها ما رو می‌شناسه و به ما اعتماد داره! برای من و خانو‌اده‌م این برخورد از یه رهگذر عادی خیلی جالب بود، این اخلاق... و ما اون موقع فهمیدیم که چه‌قدر مردم تهران با مردم ارومیه فرق دارند! البته هر جایی چنین آدمایی هستند، ولی نه این‌قدر دم دست... ما هیچ‌وقت اون آقا رو فراموش نکردیم و هنوز یادش می‌کنیم!

نویسنده: راضیه

پلیس سبز

با دوستم رفته بودیم جلوی مسجد قبا. همه چیز آروم بود وجمعیت تا چشم می دید بود.جلوی در مسجد ایستاده بودیم حدود 7.5 بود فکر کنم که یکی از پسرهای دکتر بهشتی اومد باز تشکر کرد و از ملت خواست که دیگه تا تاریک نشده برن خونه هاشون که اتفاقی برای کسی نیفته. ملت برگشتن به سمت شریعتی و سیل جمعیت در سکوت و گاهی با الله اکبر یا صلوات برای روح شهدا در حرکت بود. دور تا دور خیابون باریکی که توش بودیم نیروهای انتظامی در سکوت و آرامش ایستاده بودن و هر از چند گاهی ازشون به خاط آرامششون تشکر می کردیم و می رفتیم. یهو موج جمعیت به عقب برگشت دوستم برای اینکه زیر دست و پا نمونیم من و کشوند پشت ون نیروی انتظامی که همون کنار بود و من با هل جمعیت سینه به سینه یه آقای نیروی انتظامی قد بلند درجه دار کنار دیوار متوقف شدم.یه عده گفتن نترسین وبشینین و مردمی که دور و بر من وسط خیابون بودن روی دو زانو نشستن پاهام می لرزید و انگار سنگ شده بودم. گارد ویژه رو با وحشت می دیدم که میاد و با باتوم ملت رو تار و مار می کنه. دوستم رو صدا کردم چند قدمیم بود و نمی شنید. آقای نیروی انتظامی با بغض گفت از این کوچه روبه رو باید فرار کنید راه داره بقیه هم ببر فرار کنین نذارین بگیرنتون .آدم درگیری نبودم توی اون شلوغی دست علیرضا رو گرفتم و به سمت همون کوچه دویدم. هی علیرضا می گفت کجا میری گفتم راه داره می دونم بیاین

نویسنده: شیدا

Labels:

Monday, July 13, 2009

میدون آزادی – بیست و پنج خرداد

هوا تازه تاریک شده بود. تا د ه قدم عقبتر همه چی آروم بود و سکوت و دستها که به نشونه ی پیروزی بالا. وارد میدون که شده بودیم، یهو شلوغ شد. قرار بود برم سر ِ خیابونی وایسم که یکی بیاد دنبالم. شمال و جنوبم رو هم تشخیص نمی دادم. دشاتم دور و برم رو نگا می کردم. انگرا از قیافه م معلوم بود چقدر گیجم. یهو، چند نفر با هم اومدن که "خانوم کجا می خوای بری؟" بهم آدرس دادن. یکی شون گفت می خوای بیام باهات؟ گفتم مرسی می رم خودم... تا برسم، دو نفر دیگه ازم پرسیدن دنبال کجا می گردم. یکیشون ماشین داشت، گقت می رسونتم. خیابونی که می خواستم برم فقط اون طرف میدون بود.

سر خیابون کذایی وایساده بودم. دود و آتیش رو از دور می دیدم. یهو، مردم شروع کردن به فریاد زدن. من می دیدم، که هیچ کس تا قبل از اینکه دست کسی رو بگیره و بکشه با خودش، از اونجا فرار نکرد. یه آقایی داشت من رو می کشید. یه خانومی گفت روسری تو بگیر جلو صورتت. یه آقایی از پشت هل میداد. و یهو، صدای الله اکبر که چپقدر به جا بود. انگار صدای همه از گلوی همه در میومد. و بعد، آروم که شد اوضاع، سیگار بود که روشن بود و آدمایی که راه می رفتن دنبال مردم که حال چشم و گلوشون رو خوب کنن.

خیابون فردوسی – روز تجمع ِ میدون ِ امام خمینی [تاریخ یادم نیست]

هوا وحشتناک گرمه. با یه دختره دوست شدم. داریم از تشنگی هلاک می شیم. در حال غر غر کردن که بودیم، خانوم جلوییمون برگشت، یه بطری آب یخ از کیفش درآورد داد بهمون. بعدم رفت.

خسته م دیگه. از آدمایی که بالای ایستگاه اتوبوس وایساده ن می پرسم جمعیت تا کجا هست؟ یکی شون می گه "چالوس، کندوان، برو خیالت راحت باشه" با هم می خندیم. دستشو میاره بالا، ویکتوری.

رسیدیم میدون فردوسی. یکی دور دست مجسمه ی فردوسی، پارچه ی سبز بسته

Labels:

بیست و پنج خرداد- آزادی

...آنوقت عجیب‌ترین لحظه‌های زندگی‌ات در خیابان‌های تهران. ابتدا تصوری نداری از اینکه جمعیت چه قدر است،‌ سرش کجا، تهش کجا. به تدریج تصورت را گسترش می‌دهی. فکر می‌کنی دارند به سمت انقلاب می‌روند به دیگران ملحق شوند. اما دیگرانی در کار نیست. یک سیل واحد جمعیت است. بی‌پایان. و بی‌توقف. و عجیب است که بی‌توقف. تنه نمی‌خوری حتا تا سه ساعت بعد. و ساکت‌اند. و یکدیگر را ساکت می‌کنند. از کسی می‌پرسی که چند ساعت است این ادامه دارد. می‌گوید دو ساعت که سیل جمعیت همین‌طور می‌گذرد. و تازه ساعت پنج است. هنوز نمی‌دانی که شاید چند میلیون باشند اما باز هم تعجب می‌کنی که این همه آدم چه طور هماهنگ شده‌اند. اصلاً قرار نبود باشند. قرار بود ترسیده باشند. و ترس هست.
{...}اما چنین چیزی در هیچ چیز تمام نمی‌شود. مگر آزادی. دست کم مقداری آزادی. برای مدتی. در این چند روز که عیناً به دست آمده. هرکه از آزادی به خانه می‌رود می‌داند چه چیزی به دست آورده. بقیه‌ی تهران نمی‌دانند معنای بوق‌ها چیست. شادی از آزادی در شهر می‌پاشد.

از وبلاگ "تهران خرداد 88"

Labels:

الله اکبر

همسایه هامون رو نمی شناسم اصلا. جز همین مامان بزرگ و دایی که کنارمونن. شاید واسه همینه که نمی شناسم بقیه رو.

دایی میاد تو حیاط. من تو ایوونم و صدام گرفته. چند تا الله اکبر میگه. صداش بلنده. یکی دو نفر از خونه های اون ور اضافه می شن. دایی می گه "به خاطر کیمیا می گم" . صدای کیمیا از ایوون خونه شون میاد. جواب می دم بهش.

دو نفرن. نمی شناسمشون. اصلا. جز اینکه می دونم اولی زیاد حوصله نداره. همون شب اول بود که حالشو داشت. اون می گفت، من و نفر سوم جواب می دادیم. سکوت که می شد، جا به جا می شدیم. من می گفتم، اونا جواب می دادن. نفر اول الله اکبراشو مث تکبیر اول نماز می گه. معمولا هم آخرشو ول می کنه. هر از گاهی ام "یاحسین میرحسین" و "مرگ بر دیکتاتور" می ندازه وسطش. دیشب معلوم بود که حتی نیمده پای پنجره. یه صداهای بی رمق کمی میومد. امروز هم فقط دو سه بار گفت. نفر دوم "ر" رو یه جوری می گه. فکر کنم قرآن که می خونن اینجوری می گن. صداش خیلی بلند نیست. همراهه ولی.

یه خونه هایی هم هستن، یه کم دورتر. هماهنگ می شن راحت. هی می گن "ای ملت با غیرت، حمایت حمایت" . اینو که می گن ما سه تا بلند تر داد می زنیم... من که خسته می شم، ساکت می شم، نفر دوم که می گه-فک کنم- لحنش عوض می شه. اونجوری می شه که وقتی می خوای یه سری پشت سرت بگن. منم میام بعد. دوباره شروع می شه...

رهگذر ها هم هستن. از تو ماشین، یا پیاده. اونا آدم و ذوق زده می کنن.
می شناسیم همدیگرو، کم کم...

از وبلاگ "شبانی که دستهای خدا را می شست"

Labels:

شکلات

یه روز فکر می کنم هفت تیر تا ولیعصر موقع برگشت از کمر درد خم شدم یه دفعه یه دست گذاشته شد روی کمرم یه صدای مهربون یه خانم همسن مامانم شاید : آی آی آی جوونای این دوره زمونه رو چقدر نازک نارنجی شدین شما ها .کمرمو مالید و رفت دوسش داشتم چه آشنا بود.

یه دختر کوچولوی فسقلی 4 ,5 ساله رفته بود رو کول مامانش خسته بود یکی بهش شکلات داد یکی آب یکی بیسکوئیت تمام پسرهای دور و بر رفتن بهش گفتن بغل ما میای عمو فسقلی قبول نکرد . مامانش خندید , به همه : مرسی بچه ها از همراهیتون .

از وبلاگ "به همین سادگی‌":

Labels:

مردی با ظرف سرکه

اشک آور زدن
هر کسی که هنوز چشمش خیلی نمی سوخت سیگار فوت می کرد توی چشم بقیه
یه خانمی یه جعبه دستمال کاغذی گرفته بود و بین مردم پخش می کرد
اون یکی یه جعبه ماسک از داروخونه خریده بود و پخش می کرد
این وسط یه آقای میانسالی توی یه ظرف ماست سرکه ریخته بود و به همه می گفت یک کم از این
بمالین به ماسکتون. عجب خوب کار کرد این سرکه

(اینها مال روز 18 تیره - پارک لاله-امیر آباد قبل از این که موتوری هاشون مردم نوازی کنن )

نویسنده: ناشناس

Labels:

صف اولی ها

روز 30 خرداد. يک مرد لاغر ولي قد بلند با قيافه اي که به راننده اتوبوس ها مي خورد (صورت بسيار لاغر و گونه هاي گود افتاده از شدت سيگار) يک پيراهن صورتي يا بنفش پوشيده بود.
رفت وسط خيابان و دست چند مرد لاغرو تکيده و سن بالا را گرفت و يکي دو جوان بهشان اضافه شدند.

مي گفتند ما صف اول هستيم کاري بخواهند بکنند با ما مي کنند بياييد و پشت ما بايستند
هيچ وقت يادم نميرود آن تصوير را.

به ما حمله کردند. به سختي فرار کرديم.
.کاش آن پيرمرد و صف اولي ها بلايي سرشان نيامده باشد

نویسنده: ناشناس

Labels:

درهای باز خانه ها

بي اندازه ممنونم از اون دو خانم ( يکي يک خانم 40 ساله و اون يکي يک خانم 60-70 ساله) که در خونه هاشون رو باز کردند و گفتند زود بيايد اينجا.

اگر اون خانم ها و امثال اون خانم ها تو خيابون آبشار نبودند معلوم نبود چه اتفاقي براي اون همه آدم مي افتاد.
دوستشان دارم و هيچ وقت يادم نمي رود صورتشان را

نویسنده: ناشناس

Labels:

Sunday, July 12, 2009

میدان آزادی و همه ما

چند ساعتی توی خیابان انقلاب وسط سیل جمعیتی راه رفته بودم. در سکوت. رسیده بودم میدان آزادی که کمی سرو صدای شعار ها از آن طرف میدان به گوشم رسید. داشتم در خلاف جهت راه می رفتم که یکهو دیدم مردی دستم را گرفته و همینطور که می دود مرا هم با خودش می کشد. تا خواستم به خودم بیایم بپرسم چی شده؟ مرد داد زد: گاز اشک آور زدن پشتت. بدو....

Labels:

زندگی ما در این روزهای تاریک روشن

سلام به همه
می خوام از همه اونایی که هنوز اینجا رو می خونن، خواهش کنم اگه خاطره ای از محبت همشهریها توی این روزهای پر تلاطم دارید برام بفرستید.

adamhaye.khoob@gmail.com

به امید اینکه تجربه های شیرین همدلی این روزها وسط بلبشوی ظلم و سیاهی از یادمون نره.

Labels:

Friday, February 20, 2009

مسئول آموزش

پنج شش روز مونده بود به مهلت ارسال مدارک برای دانشگاه جدیدم. اموزش دانشکده بودم. مسول آموزش با این که می دونست کارم فوری، خیلی عجله نمی کرد. منم ناراحت که اگه تا ظهر نرسونم دست مترجم فرصت و از دست دادم.مسول اموزش به همکارش نگاه می کرد ومی گفت: فقط وقتی با هامون کار دارند سراغی از مون می گیرند؛ خرشون که از پل گذشت دیگه کاری به کارمون ندارند، می رند خارج وما رو هم فراموش می کنند. همکارش اومد مدارک من و گرفت و با سرعت و نهایت دقت آماده کرد و گفت : چه به یاد ما باشه چه نباشه.
و من هنوز هر دو تا شون یادمه

نویسنده: احسان

Wednesday, February 18, 2009

یک راننده تاکسی دیگر:)

یه آقای راننده هست که توی خطی های پل گیشا ونک کار می کنه
هرصبح که مسافرا تکمیل میشن و میاد سوار میشه که حرکت کنه،درحال بستن کمربندش یه نیم نگاه میندازه عقب و میگه:
سلام صبح به خیر تا میدون ونک از مسیر کردستان در خدمتون هستم

به همین سادگی و شیرینی

نویسنده: شیدا

Tuesday, February 17, 2009

راننده تاکسی

داشتم از دانشگاه بر می گشتم، خیلی خسته و داغون بودم
به پسر خالم قول داده بودم که برم باهاش درس بخونم، وای که چه احساس بدی داشتم.
همینطور که کنار خیابون منتظر تاکسی ایستاده بودم، یه پیکان قدیم جلوی پام ترمز کرد منم سوار شدم. سلام کردم

سلام پسرم خسته نباشی روزت بخیر

برگشتم راننده رو نیگا کردم، یه پیرمرد باصفا با یه صورت دوست داشتنی، با یه دست باند پیچی شده که معلوم بود دردش اذیتش می کنه.
هر مسافری رو که سوار می کرد باهاش همینطور سلام احوالپرسی می کرد. می شد لبخند رضایت رو توی چهره همه مسافرا دید.
همینطور بود وقت پیاده شدن
به سلامت پسرم
خدا نگهدارت باشه دخترم
خدا به همرات عزیزم
.
.
از ماشینش که پیاده شدم 180 درجه با 5 دقیقه پیشم فرق کرده بودم. سبک بودم و خوشحال
مرد بود به خدا

نویسنده: محسن

Thursday, January 29, 2009

مهماندار

مهر 87 بود . از اهواز برمی گشتم.تا ماهشهر رو با قطار اومده بودم و سوار هواپیما بودم که تا حدود یک ساعت دیگه برسم تهران..
توی سه روز گذشته اونقدر درگیر بیمارستان و مراسم ختم و شوکه بودم که هیچ سکوتی پیدا نشده بود که فاجعه رو مرور کنم.
خانواده عمه ام توی جاده تصادف کرده بودن . فوت شوهر عمه،به کما رفتن اون یکی عمه ام که همراهشون بود و بستری بودن و جراحات شدید جسمی و روحی این عمه و دوتا بچه هاش . همه با هم توی سکوت سرم می پیچید .
مهماندار میز جلوی صندلیم رو که باز کرد تازه نگاهش کردم.
یه آقای قد بلند و خوش چهره بود که لبخند میزد مات نگاهش کردم.یه بسته پذیرایی هواپیمایی و یه آبمیوه گذاشت روی میز
نمی دونم چی گفت که باز برگشتم نگاهش کردم.یه زانو خم شده بود و داشت از توی اون میز پذیرایی شون دو تا بسته دیگه با آب میوه در می آورد. بسته ها رو ازش گرفتم و گذاشتم روی میز مسافر بغلی .
لبخند زد و گفت مرسی کمکم می کنید اما چرا اینقدر با انرژی منفی؟
مات نگاهش کردم.
تو خودم بودم که باز اومدن برای جمع کردن ظرف های پذیرایی شده. باز اومد لبخند زد و شروع کرد بسته رو باز کردن . نی آب میوه رو زد و گفت اینا باشه شما بخوری من بعدن میام می برم.و ظرف های مسافرهای بغلی رو که تحویل گرفت باز موقع رفتن آروم گفت حداقل آب میوه اش رو بخورید.
نمی دونم چرا شرمنده شده بودم مثل بچه های حرف گوش کن فقط سر تکون دادم. آب میوه رو خوردم .نمی دونم باز چقدر گذشته بود که اومد ظرف های جلوی من رو ببره.
گفتم مرسی گفت اتفاق بدی بوده نه؟
گفتم آره خیلی بد گفت اگه با فکر کردن چیزی حل نمیشه بهش فکر نکن
تا اخر پرواز هربار رد شد سرتکون داد و لبخند زد
موقع پیاده شدن از دوردم در خروجی هواپیما دیدمش باز سر تکون داد و لبخند زد
لبخند زدم
وقتی رسیدم بهش گفت آفرین بالاخره لبخند زدی
نگاهش کردم و فقط تونستم بگم مرسی

نویسنده: شیدا

یه خانوم مهربون

حدودا 6 سالم بود، روز اول مدرسه وای اگه بدونی چه حالی بودم!
بابام به حساب آشنایی مختصری که با مدیر مدرسه داشت و به خاطر عجله من رو دم در مدرسه پیاده کرد. بهم گفت که برو توی مدرسه نگران نباش آقای مدیر هواتو داره.
خوب منم رفتم توی مدرسه دیدم که بچه ها توی صف ایستادند منم توی یکی از همین صفا رفتم قاطی بچه ها.
ولی یک که گذشت معاون مدرسه شروع کرد به چک کردن اسم بچها. خوب من که نمی دونستم بابام منو ثبت نام نکرده !
معاون مدرسه هم وقتی دید اسم من توی لیست نیست منو از صف بیرون کرد! نامرد!
منم رفتم یه گوشه وایسادم دیگه داشت گریم می گرفت که یه خانوم مهربون اومد سراغم وقتی فهمید موضوع چیه یواشکی منو توی یکی از صفا جا داد. منم بدون اینکه کسی بفهمه رفتم سر کلاس. بدون اینکه جلوی بچه ها گریم بگیره
دمش گرم که نذاشت آبروم جلوی بچه ها بره! هنوز بعد 15 سال یادمه بازم دمش گرم

نویسنده: محسن

Monday, December 15, 2008

مادر مهربان

5 ساله بودم و به آساني مي توانستم سوار سرسره شوم. روزي تنها به پارك روبروي خانه مان رفته بودم كه ديدم مادري دارد بچه كوچكش را سوار سرسره مي كند و چون آن بچه نمي تواند تعادلش را حفظ كند از ميانه راه مي گيردش. من هم ناگهان دلم خواست كسي از وسط راه سرسره بگيردم. مامان من از آشپزخانه مي توانست مرا ببيند اما مي دانستم دستش بند است و نمي تواند الان به پارك بيايد. به خانومه گفتم: مي شه منو هم بگيرين؟ خانومه لبخند قشنگي زد و با اين كه ديده بود خيلي خوب سرسره بازي مي كنم گفت باشه. چند باري سوار سرسره شدم و او از وسط سرسره، از كمر و شكم مرا مي گرفت. خيلي لذت بردم.

نویسنده: neo

كلاه شاپو

وقتي 5 ساله بودم و كودكستان مي رفتم روزي در راه گم شدم. يك آقاي مغازه داري كه بقالي كوچكي داشت مرا ديد كه دارم گريه مي كنم و به هر طرف مي دوم. مرا روي چهارپايه اي جلوي مغازه اش نشاند و بهم شكلات داد كه البته نخوردم و همچنان گريه مي كردم. اما او با صبر و حوصله با مهرباني با من حرف زد و گفت چي دوس داري بهت بدم بخوري. منم گفتم اون كلاهتو بده بازي كنم. چيزي نگفت و كلاهش را از سرش برداشت و به من داد. در حال بازي با كلاه شاپوي پيرمرد بودم كه مامانم پيدايم كرد.

آن آقا چند سال بعد فوت كرد. هر وقت از كنار مغازه اش رد مي شوم، با آن كه اسم آن پيرمرد را ياد ندارم به ياد كلاه شاپويش مي افتم و آرزو مي كنم روحش شاد باشد.

نویسنده: neo

Tuesday, August 26, 2008

گیتار من و راننده سواری

دیشب بعد از گذروندن یه روز پر دردسر با اعصابی داغون ساعت 10 زد به سرم گیتارمو برداشتم و از تهران سوار ماشین شدم تا برای دو روز بیام بابل پیش خانواده ام...
نفهمیدم کی تو ماشین خوابم برد تا راننده 2 صبح بیدارم کرد و دیدم رسیدم آمل! راننده ازم خواست تا با یکی از ماشینهای خطی آمل بابل بقیه راه رو طی کنم و منم گیتارمو برداشتمو تو یه ماشین نشستم تا مسافر پر بشه...
نصفه شب بود و من که خوابم پریده بود و حوصله منتظر مسافر موندن و تماشاکردن راننده های 40-50 ساله جاده ای سیبیلوی دوروبرمو نداشتم، برای اینکه دوباره به فکر و خیال فرو نرم گیتارمو برداشتم و همون توی ماشین شروع کردم واسه دل خودم آهنگ زدن!
چند دقیقه بعد راننده با یه مسافر اومد طرفم و من اومدم سازمو جمع کنم که راننده گفت: منهم خیلی موسیقی رو دوست دارم! تو عقب راحت بشین و سازتو بزن! چراغ سقفی ماشین رو هم برام روشن کرد و راه افتادیم...
من متعجب چند تا از آهنگهای هایده و حمیرا و سیاوش و ... رو براشون زدم تا وسط راه یه مسافر ترکمن که میخواست بره گنبد سوار شد. باز هم نذاشتن سازمو جمع کنم، گنبدیه کیف گیتارمو نگه داشت تو بغلش که مزاحمم نباشه و به مسافر جلویی گفت شیشه ماشین رو بده بالا که صدای ساز خوب بپیچه و...
عجیب بود! ساعت 2 صبح یه ماشین با چهار تا مسافر که همدیگه رو نمیشناختن... اونشب راننده برام تعریف کرد از روزی که تو دوران دانشجوییش یه سر رفت تخت جمشید و انگلیسیها رو دیده که دسته جمعی ویولون میزدن، آرزوشه یه باغ 500 متری داشته باشه و یه ویولون که به کمکش بتونه با درختهای باغش حرف بزنه اما الان با این سن و سال هنوزم ساعت 2 صبح برای کمک خرجش داره مسافرکشی می کنه!
(مسعود

Monday, August 04, 2008

هی شما‌هایی که مهربان‌اید

از وبلاگ "برای خاطر کتابها"
(با تشکر از بهمن برای معرفی)
غروب 27 اسفند بود٬ تهران. رفته بودم بسته‌ای از قطار بگیرم٬ ‌از میدان راه آهن باید می‌رفتم فرودگاه٬ باید نیم ساعته می‌رسیدم. اگر نه طبق معمول از پروازم جا می‌ماندم. پلیس راهنمایی و رانندگی را دیدم که آن گوشه ایستاده تلاش بیخود می‌کند برای کم کردن ترافیک. رفتم پای مرسدس بنز‌شان٬ گفتم سلام آقای پلیس من را می‌رسانید فرودگاه؟ اگر آژیرتان و چراغ‌تان را روشن کنید ممکن است برسم. فکر کردم یک طرف معابد بنارس٬‌ یک طرف در بدترین حالت لحن بد پلیس. می‌ارزید به امتحان‌اش. به هم نگاهی کردند٬‌ بزرگترش گفت مگر چند بار در طول دوران خدمت‌مان یکی ممکن است ازت بخواهد با آژیر برسانی‌اش فرودگاه ‌سوار شو. توی مسیر هم هی از‌شان می‌خواستم که با بلنگوی‌شان اتومبیل‌ها را صدا کنند که بروند کنار: اون ور اون پاتروله٬ این تاکسی نارنجیه...٬

Sunday, June 22, 2008

وقتی اول دبستان بودم خونه مون رو فروختیم
نقاشی های من چند تایی به دیوار بودند
بعد از اینکه می رن توی اتاق و بحث می کنن در مورد چیزای خرید و فروش که بچه ها کاملا حوصله شون سر می ره
اون خانمی که اونجا رو خریده بود اومد توی اتاق ِ ما که مال من و برادرم بود
با همون لحن ِ جدی که داشت قبلش حرف می زد :
خب این نقاشی ها رو هم که هیچ وقت نمی کنیم

بعد نگاه کرد به من ، یه چشمک زد ، و بعد لبخند .


نویسنده: پانته آ

Friday, June 20, 2008

یه روز صبح که داشتم میرفتم کلاس زبان دیرم شده بود بدو سوار تاکسی شدم قبل از اینکه پیاده بشم پولشو دادم به راننده کیف پولمو گذاشتم روی پام که اگه بقیه شو خواست بهم بده بزارم تو کیفم .. تا اینکه رسیدم به مقصد پیاده شدم رفتم کلاس بعد از کلاس دوستم بهم گفت که بیا بریم کتاب بخریم رفتیم دیدم ای داد بیداد کیفم نیست منم خیلی دقت میکنم که چیزی گم نکنم ولی اونروز نمیدونم چی شد که او اتفاق افتاد... خیلی ناراحت شدم چون گواهینامه ام و کلی کارت و این چیزا توش داشتم... چون تاکسی محلمون رو میشناختم رفتم تا پیداش کنم چون حدس میزدم که اونجا باشه هر چی واستادم نیومد از راننده های دیگه پرسیدم گفتن که اون ساعت میره جای دیگه کار میکنه عملا نا امید شدم تا اینکه رسیدم خونه مامانم نگران شده بود از دیر کردنم گفتم جریان اینه گفت اتفاقا یه خانومی تماس گرفت گفت کیفتونو پیدا کردم من الان سر کارم هستم شب میام خونه بیایید بگیرید...منم کلی خوشحال شدم چون دفتر تلفنم تو کیفم بود اون تماس گرفته بود
رفتیم در خونش کیفو گرفتیم اونم گفت شانسی اون روز دیرش شده بود که تو تاکسی کیفو پیدا کرده بود...محتویات کیفم دست نخورده مونده بودو از همه مهمتر این بود که کیفم دست یه آدم ناجور نیوفتاده بود وگرنه بیچاره میشدم


نویسنده: خانم مارپل

Monday, June 16, 2008

یک بار اون موقع که ده سالم اینا بود ، از یک سر پایینی با دوچرخه داشتم پایین می آمدم که کله ملق شدم
توی خیابون بودیم . و من در بچگی به شدت می ترسیدم کسی بفهمه من دارم گریه می کنم
یک خانومه اومده بود کمکم انگار منو فهمیده بود
بهم گفت : من چشم هام رو می بندم خب ؟
بعد بلندم کرد . منو برد خونه مون که ده متر اونطرفتر بود .
چشم هاش رو بست . یه کمی هم از زیرش نگاه می کرد . اما من این خیلی یادم مونده .

نویسنده: پانته آ

Thursday, June 12, 2008

موبایل گم شده

طبق معمول هر روز صبح در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم
به محض اینکه سوار اتوبوس شدم و نشستم دیدم که موبایلم نیست و فکر کردم که موبایلم رو خونه جا گذاشتم
ولی ظاهرا وقتی که اتوبوس از راه رسیده و منم پاشدم که سوار بشم موبایلم از تو کیفم افتاده زیر صندلی ایستگاه
خلاصه که تا رسیدم دانشگاه زنگ زدم خونه و قبل از اینکه من چیزی بگم گفتند که یکی زنگ زده و گفته گوشی رو پیدا کرده و گفته بهش زنگ بزنم و قرار بذارم که برم بگیرم
منم زنگ زدم و یک صدای جوان بود که گفت من امتحان دارم و بعد امتحان قرار بذاریم
ظاهرا از تو گوشی شماره خونه رو پیدا کرده بوده و زنگ زده بوده و وقتی فهمیده من کدوم دانشگاهم گفته که اونم داره میره اون طرفا و کار داره
بالاخره قرار شد ساعت 12 گوشی رو بیاره
12:30 شد و پیداش نشد
حدود 12:45 اومد
بنده خدا بدو بدو داشت می یومد و قبل از هر چیزی شروع کرد به عذرخواهی که دیر اومده سر قرار و بعدش گفت چک کنم که گوشی سالمه یا نه
یه پسر احتمالا دبیرستانی بود
از اون سن و سال ها که دنبال گوشی و ماشین و ... هستن
من هرچی گفتم بیاد یه شربتی ابمیوه ای چیزی بخوره نیومد و منم هرچی یه جوری خواستم جبران کنم اصلا مهلت نداد و رفت
من حتی اسمش رو هم نفهمیدم
نگهبان دانشکده که دهنش باز مونده بود و باورش نمی شد

نویسنده: مزدک

Tuesday, June 10, 2008

"می توانم نگه دارم دستی دگر را"

قبلا چند بار درباره پروژه های شهرزاد نوشته بودم. این دفعه کار یه خورده بزرگتره و به کمک بیشتری هم احتیاج داره. ماجرای بچه های دبستانی مرودشته که توی آتش سوزی کلاسشون سوختگی ها شدید پیدا کردن.
اطلاعات دقیق رو از این به بعد می تونین تو این وب سایت پیدا کنین:

ایران چریتی

Monday, June 09, 2008

چرخ خرید

زن چرخ پر و سنگین خرید را هل می داد و داشت نزدیک می شد به پله ها. وقتی رسید ایستاد انگار که دنبال راه حلی برای پایین رفتن از این ۵ پله بگردد. دختر جوان از پشت سر زن سرعتش را تند کرد؛ آمد جلوی چرخ را گرفت و روی پله ها بلندش کرد. پایین که رسیدند زن شروع کرد به تشکر کردن. دختر لبخندی زد؛ دست تکان داد و رفت...

راهنما

ساعت ۴ با بقیه بچه ها جلوی آتشکده قرار داشتیم. همه هم تازه ۲۴ ساعت بود وارد یزد شده بودیم و قاعدتا هیچ نقشه ای از شهر نداشتیم. فقط بر اساس اطلاعات رسیده می دونستیم که خیلی دور نیستیم. از یه آقای موتوری پرسیدیم چطوری باید رفت آتشکده و اون هم تند تند یه سری بپیچ راست بپیچ چپ بهمون تحویل داد. راه افتادیم ببینیم با این راهنمایی که خیلی چیزی ازش نفهمیدیم می رسیم به مقصد یا نه. سر اولین پیچ دیدیم از پشت صدا میاد که ؛از اونور نه؛. برگشتیم. آقای موتوری داشت نزدیک می شد. بهمون که رسید گفت ؛بیاین من آروم آروم می رم دنبالم بیاین.؛ به آتشکده که رسیدیم خداحافظی کرد و برگشت....

ماجرا از ناهید

Tuesday, May 27, 2008

دو خاطره

چند وقت ِ پیش رفته بودیم کوه ِ درکه . تقریبا خیلی بالا رفته بودیم ، باد می آمد و باد کلاه ِ ما را برد ! چند دقیقه ای افسوسناک به دره نگاه کردیم که کلاه ِ ما ته ِ آن بود .

یک هم مسیر ، پشت سر ِ ما ایستاد و با صورتی غمناک با ما همدردی کرد. بعد به ما گفت : این پایین آمدن از کوه چه کار سختیه
بعد شروع کرد با ما حرف زدن از اینکه او هروقت به کوه می آید دیگر دوست ندارد پایین بیاید ، دوست دارد با کایتی چیزی بیاید پایین . تا برسیم پایین دو ساعتی یا بیشتر طول کشید ، با هم نشستیم و جایی چایی خوردیم .
برایمان از فوائد لیموترش هم گفت (چایی را با لیمو خورد)

ما خیلی آهسته تر از او راه می رفتیم اما او بسیار مهربان بود !
کلی حرف زدیم .
و حتی با هم سوار ماشین شدیم .
اسم ِ هم را حتی نپرسیدیم .


------


سر ِ یک کوچه نمی دونم چی شد که یهو یه عالمه ماشین گره خوردن به هم . طبق معمول هیچ کسی نمی خواست کوتاه بیاد و کنار بزنه ، داشتن به هم فحش می دادن .

یکهو ، یک نفر ، با لباس ورزشی از در ِ خونه ی کناری اومد بیرون . ساعت حدودای یازده شب بود ، شروع کرد به حرف زدن با ماشین ها و خیلی مرتب همه چیز تموم شد . کوچه خلوت شد . اون آقاهه هم برگشت خونه شون .


نویسنده: پانته آ

این خاطره را دوست دارم که اینجا بنویسم که یاد روزهای دبیرستانم را زنده می کند. آقا باقر را می شناسید؟ همان آقای آهل دل مهربانی است که در انتشارات مولی، خیابان انقلاب، سر وصال کار می کند. یک روز در نوجوانی که هنوز کلی با خداوند و انسان و دنیا کلنجار عاطفی داشتم، غمگین و آشفته از دم کتابفروشیشان رد می شدم که صدایم کرد. کمی از اسفار ملاصدرا را برایم خواند و تفسیر کرد که خداوند هر لحظه چطور به ما زندگی می بخشد و گفت حالا حالت خوب شد؟ اینقدر گرفته نباش! به نظرم این همه محبت و گشاده دستی به یک غریبه کیمیای هستی است. خدا نگهش دارد

نویسنده: ساناز فرهنگی

Saturday, May 17, 2008

حراست- ورودی بانوان

1. اداره گذرنامه

کلا همیشه موقع وارد شدن به اتاق "ورودی بانوان" یه جوری می شم. یه ترس از اینکه باید از اون اتاق رد بشم در نتیجه جواب یه توهین احتمالی رو نمی تونم بدم. توی اداره گذرنامه روی در ورودی حراست نوشته بود:"موبایل ها را خاموش کنید." همینطور که می رفتم تو موبایل رو گرفته بودم دستم و داشتم دنبال دگمه خاموشش می گشتم که صدای خانوم حراست رو شنیدم :"ولش کن اشکالی نداره" نگاهش که کردم دیدم یه خانوم تپل که داره بهم لبخند می زنه.
"آخه نوشته بود خاموش کنم".لبخندش بزرگتر و مهربان تر شد و گفت " می دونم ولی کاری ندارن. بفرمایید". با لبخندی که انگار تمام نمی شد وارد اداره گذنامه شدم.


2. وزارت کشور- کنسرت لطفی

صف خانمها وارد اتاق مثلا حراست می شود. زن بدون اینکه کاری به قیافه ما داشته باشد و بدون اینکه کیف ها را بگردد می گوید: دوربین اگه دارین تحویل بدین.چند لحظه بعد به ما که سرگرم حرف زدن صف را کند کرده ایم می گوید :"خانم سریع برین بقیه منتظرن".

Thursday, May 24, 2007

شهرزاد یه پروژه جدید داره.
خودش توضیح داده که چه اگه می خواین کمک کنین چی کار کنین.
:)