دیروز آخر وقت قبل از تعطیل شدن یک دلمهی برگ مو تعارفم کرد و روی هوا زدمش. گفتم: کاش بازم داشتی، خیلی دوست دارم. الان آمد و بقیه دلمههای شان را آورد و گذاشت روی میز و تذکر داد: دقت کن! پدر برای پسر این کار رو نمی کنه!
*
نمیدونم این هم جزو ژانر ماجراهای " آدمهای خوب شهر" حساب می شه؟
من آدم خوب شهر نیستم، آدمیام که وقتی تنها میاد و میره سرش رو خیلی وقتها بالا نمیگیره تا بقیهی آدمها رو ببینه و شده حتی مادرش تو خیابون از کنارش رد شده، صداش زده و متوجه نشده. دیروز ولی حواسم بود. حواسم بود که تو اون سرویس شلوغ دو تا دختر جلوییم کاغذ ندارن بذارن زیر پاشون تا کف اتوبوس بشینن؛ دختربچهی تو خیابون افتاده زمین و مامانش دستمال کاغذی و چسب زخم نداره بذاره روی زخمش؛ دخترهای تو اتوبوس بعد از لیس زدن چوب بستنیهاشون و نوچ شدن دستاشون، پلاستیک ندارن آشغالهای تو دستشون رو بندازن توش و پیرزن سرگردونِ دست شکستهی تو خیابون نمیدونه کجا باید سوار اتوبوس شه... آدم باید بعضی وقتها غیر از بدیهای خودش و خوبیهای دیگران در حقش از حس خوبِ بعد از خوبیهای کوچیک خودش هم حرف بزنه تا حرفهای محبتآمیز دیگران و آرزوی خوشبختی و سلامتی دیگران براش و حس خوب شنیدنشون یادش بمونه؛ یادش بمونه که خوبه که باز هم خوب باشه.
سلام اینجا می خوام از برخوردای خوب آدمها بنویسم تو زندگی روزمره توی ایران. از آدمهایی که وظیفه اشون رو انجام می دن. باهات بداخلاقی نمی کنن. مهربونن. و خلاصه باعث می شن وقتی برمی گردی خونه احساس خوبی از روزت داشته باشی. شاید اینجوری بشه امید های از دست رفته مون رو دوباره پیدا کنیم. و یادمون بیاد توی این شهر هنوز چیزهای خوب زیاده. خیلی دلم می خواد این بار که می نویسم، شمایی که می خونید هم برام از تجربه هاتون بنویسید. از آدمهایی که توی خیابون، مغازه، اداره یا هر جایی باعث شدن که لبخند بزنید و دلتون گرم بشه. اگرم حالشو ندارید فارسی بنویسید، می شه که به این آدرس نامه بدید من خودم تایپ می کنم .امیدوارم بشه اونجوری که می خوام. adamhaye.khoob@gmail.com
از همه خوانندگان و نویسندگان عزیز هم خواهش می کنم که احترام همدیگه رو نگه دارن.
امیدوارم همه با هم بتونیم تمرین کنیم دنیا رو از چشم دیگران هم ببینیم و قبول کنیم که آدمها ارزشهای مختلفی دارن، گاهی چیزهای مختلفی رو زیبایی می دونن، و همین تنوع نظراته که باعث رشد جوامع انسانی می شه.
1 Comments:
من آدم خوب شهر نیستم، آدمیام که وقتی تنها میاد و میره سرش رو خیلی وقتها بالا نمیگیره تا بقیهی آدمها رو ببینه و شده حتی مادرش تو خیابون از کنارش رد شده، صداش زده و متوجه نشده. دیروز ولی حواسم بود. حواسم بود که تو اون سرویس شلوغ دو تا دختر جلوییم کاغذ ندارن بذارن زیر پاشون تا کف اتوبوس بشینن؛ دختربچهی تو خیابون افتاده زمین و مامانش دستمال کاغذی و چسب زخم نداره بذاره روی زخمش؛ دخترهای تو اتوبوس بعد از لیس زدن چوب بستنیهاشون و نوچ شدن دستاشون، پلاستیک ندارن آشغالهای تو دستشون رو بندازن توش و پیرزن سرگردونِ دست شکستهی تو خیابون نمیدونه کجا باید سوار اتوبوس شه...
آدم باید بعضی وقتها غیر از بدیهای خودش و خوبیهای دیگران در حقش از حس خوبِ بعد از خوبیهای کوچیک خودش هم حرف بزنه تا حرفهای محبتآمیز دیگران و آرزوی خوشبختی و سلامتی دیگران براش و حس خوب شنیدنشون یادش بمونه؛ یادش بمونه که خوبه که باز هم خوب باشه.
By
Anonymous, at 3:51 AM
Post a Comment
<< Home