آدمهای خوب شهر

Tuesday, May 27, 2008

دو خاطره

چند وقت ِ پیش رفته بودیم کوه ِ درکه . تقریبا خیلی بالا رفته بودیم ، باد می آمد و باد کلاه ِ ما را برد ! چند دقیقه ای افسوسناک به دره نگاه کردیم که کلاه ِ ما ته ِ آن بود .

یک هم مسیر ، پشت سر ِ ما ایستاد و با صورتی غمناک با ما همدردی کرد. بعد به ما گفت : این پایین آمدن از کوه چه کار سختیه
بعد شروع کرد با ما حرف زدن از اینکه او هروقت به کوه می آید دیگر دوست ندارد پایین بیاید ، دوست دارد با کایتی چیزی بیاید پایین . تا برسیم پایین دو ساعتی یا بیشتر طول کشید ، با هم نشستیم و جایی چایی خوردیم .
برایمان از فوائد لیموترش هم گفت (چایی را با لیمو خورد)

ما خیلی آهسته تر از او راه می رفتیم اما او بسیار مهربان بود !
کلی حرف زدیم .
و حتی با هم سوار ماشین شدیم .
اسم ِ هم را حتی نپرسیدیم .


------


سر ِ یک کوچه نمی دونم چی شد که یهو یه عالمه ماشین گره خوردن به هم . طبق معمول هیچ کسی نمی خواست کوتاه بیاد و کنار بزنه ، داشتن به هم فحش می دادن .

یکهو ، یک نفر ، با لباس ورزشی از در ِ خونه ی کناری اومد بیرون . ساعت حدودای یازده شب بود ، شروع کرد به حرف زدن با ماشین ها و خیلی مرتب همه چیز تموم شد . کوچه خلوت شد . اون آقاهه هم برگشت خونه شون .


نویسنده: پانته آ

Labels:

1 Comments:

  • بابا عجب ابهتی داشته اون یکی که از دز خونه اومده بیرون!


    در مورد اون اولی هم ف می گن کلاهتو بچسب باد نبره، واسه همین وقتاس دیگه!!!

    By Anonymous خاطره, at 3:27 PM  

Post a Comment

<< Home