آدمهای خوب شهر

Friday, October 06, 2006

دو هفته پیش- دانشکده برق دانشگاه تهران- اتاق جلسات

برای دفاع یکی از بچه ها آمده ام اینجا. زود رسیده ام و دوستم و مرد جوانی که مسئول اتاق است مشغول مرتب کردن پرژکتور و کامپیوتر هستند.
سیمی که از دستگاه نمابش دهنده به لپ تاپ وصل می شود کوتاه است و به همین اطر دوستم نمی تواند موقع دفاع آن جایی که می خواهد بایستد. مرد کمی نگاه می کند.
"صبر کن برم ببینم جایی سیم بلند تر دارن!"
چند دقیقه بعد با یک سیم رابط دراز بر می گردد...
"دیگه چیزی لازم نداری؟"

Labels:

4 Comments:

  • salam maryam jan...afarin...vaghan fogholade bood fekret..too in donyayee ke har ki ro mibini dare shekayat mikone yeki ham hamfekre man peida shod...nemidooni cheghadr zogh kardam:)...kheili khoobe adam khoobihaye zendegi ro yadavari kone ta hame be bavarhaye mosabt beresim. bazam migam aaaaaaaaaaaaaallllllllllllllllliiiiiiiii bood

    By Anonymous Maryam, at 3:19 PM  

  • سلام مریم
    بزار بکم برات که دیگه هیچ چیز خوب نیست !
    نه آدم ها و نه کارهاشون .
    یا شاید هم ایم منم که دیگه باورم نمی شه ...
    این جا نه جان ارزش داره ، نه عمر و نه امید و این چیزهایی هم که مونده و تو می نویسی کم کم برام مثه یه قصه شده .
    ...

    By Blogger Armaghan, at 11:20 AM  

  • من همش تو خیابون به آدمها نگاه می کنم، خیلی بیشتر از قبل. حالا فقط آدمهای خوب می بینم، هر بار خیلی خوشحال می شم اما حیف که نمی شه یه نگاه و لبخند رو نوشت. ما هنوز آدمهایی داریم که فقط نگاهشون خوبه. خوب اینها هم آدمهای خوب شهرن دیگه. می خواستم بگم مرسی، خیلی.

    ...
    این یکی برای من وحشتناک محشر بود.
    هرچی می گذره بیشتر می فهمم این جمعه چه دوست خوبی پیدا کردیم ما!
    *
    ساعت نه صبح بود، کلی راه رفته بودیم و خسته روی دو تا سنگ نشستیم، کوه حسابی گرم بود! ما نشسته بودیم و حرف نمی زدیم، فقط خیره شده بودیم به برگ هایی که نارنجی و قرمز بودن، به درخت بالای سرمون. آخه اون بالا خیلی درخت نبود، فقط سنگ بود و گل سنگ. آقایی پیر داشتن از بالا برمی گشتن. تحسین برانگیز بود.، مامان بهش لبخند زد، اون هم لبخند زد، ما گفتیم خسته نباشید و او هم گفت "تعظیم!" جلو اومد و تعظیم کرد. ما رو نگاه کرد و بعد اولین چیزی که گفت این بود :

    چهار چیز یک آدم رو خوشبخت می کنه، می دونید چی؟
    - چی؟
    - می گم ها!
    خندیدیم.

    انگار خیالش راحت شده باشه که مزاحم نیست...
    یادم نمی ره، با یه حالت عمیقی گفت:

    یکی مهرورزی ست، (ما به هم تکیه داده بودیم) یکی خلاقیت است، یکی یادگیری ست، و آخری هم درک زیبایی ست. به برگ ها نگاه کرد. به ما، به چشم هایمان :

    پس ما خوشبخت بودیم،

    بعد گفت:

    کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ...کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم



    گفت چیزی هست که توی چشمهای مردم که مثل یه برقه. قسم خورد هرگز این کار را نکرده – منظورش این بود که یهو با همه اینطوری حرف بزنه - و نخواهد کرد اما وقتی چشم های ما رو دید چیزی رو دید که ندیده بود، گفت :این چشمها، این تبسم.

    گفتیم حرف هایش قشنگ است. با افتخار عجیبی می گفت روزه است، گفت از چهار صبح اینجاس، هرروز به پارک می رود و بعد نماز می خواند. گفت از هشت سالگیش اینطور بوده.

    از عشق گفت...گفت اگر عشق نباشد، دست که هست.
    وقتی این رو گفت به قله ی یه کوه نگاه کرد. از عشق که گفت، از خانمش هم گفت.

    گفت دوازده سال است که خانومش فوت کرده، گفت هرهفته به بهشت زهرا می رود، گفت عاشق است، زنش را دوست دارد، مکثی کرد و من لحظه به لحظه چشم هام پرتر می شدن.
    از نوه هایش گفت. از این که از آنها چیزهای زیادی یاد گرفته.
    به من گفت سکوتم پر از فریاد است!!!!

    شماره اش را داد. دکتر سرابی (یا صرابی)
    گفتش که تا روزی که زنده س، ما دوستیم.
    دوست.
    دوست!

    و رفت. هشتاد و دو ساله ش بود.

    By Blogger Pantea..., at 12:50 PM  

  • salam maryam jan. in neveshteha baes mishe hey chizaye khoob too adama kashf konam. vali pantea rast mige koli az adamhaye khoob faghat ye labkhande fogholade daran. oonha ro chejori bayad nevesht?

    By Anonymous yalda, at 5:10 PM  

Post a Comment

<< Home