آدمهای خوب شهر

Tuesday, September 26, 2006

راننده یک رنوی سفید- جاده کناره محمود آباد- 6 سال پیش
-----------------------------------------------------------
تصادف کردن. یک تصادف خیلی بد. من مقصر بودم. شیشه جلوی رنویی که بهش زده بود ترک ترک شده بود و داخل ماشین را نمی دیدم. فقط صدای فریاد کسی می آمد که داد می زد:"کشتن...کشتن..."نمی دانم چقدر طول کشید که نه چیزی می شنیدم نه چیزی می فهمیدم. مامان به زور از ماشین پیاده ام کرد و کنار جاده روی جدول نشاندم. تکانم که می دادند یکهو بغضم ترکید.
باز نفهمیدم چقدر گذشت که مردی از سرنشینان رنوی سفید آمد طرفم.
"نترس خانم. کسی طوریش نشده. همه سالمن. رفیق من ترسیده داد می زنه..."

Labels:

4 Comments:

  • تصادف
    دیروز یک لحظه اسم وبلاگت را تو تلویزیون شنیدم امروز همینطوری پیدات کردم

    By Anonymous meisam, at 3:57 AM  

  • خواستم از بابت وبلاگت تشکر کنم. امروز برای اولین بار خواندم و لذت بردم.

    By Anonymous حامد قدوسی, at 9:12 AM  

  • سلام . دوست عزيز... ممنون ميشم اگه چيزي رو كه مي نويسم رو توي صفحه اصلي ات بگذاري...اين براي من فوق العاده با ارزشه... مثل خودت شروع ميكنم:
    اهواز – 24 متري – روز عاشورا .
    هوا بدجوري گرم است و من و خاله و دختر خاله ام داريم دسته هاي سينه زني رو نگاه مي كنيم .خيابان ها خيلي شلوغ است و مي دانيم از ساعت 11 به بعد ديگه تاكسي گير نمي اد...ساعت 12ميشه و ما سرگردان توي خيابان دنبال يه ماشين...همينطور كه كنار جاده ايستاديم يه پرايد جلومون مي ايسته. يه مرد جوون و شيك ازسمت شيشه پنجره به خاله ام ميگه :
    - من مي رسونمتون خانوم.
    اون اصلا به من و دختر خالم نگاه نمي كنه. خالم مونده چي بگه!!!!! همون لحظه يه زن ومرد ديگه اي هم اونطرف تر مي ايستن...مرد جوون به اونها ميگه بياين . حالا ما پشت ماشين نشستيم و ان دو جلو.
    كجا ميرين خانوم؟
    - يوسفي اگه زحمتي نيس البته!
    - خواهش ميكنم...
    وقت پياده شدن خالم ميگه آقا چقدر بدم؟
    مرد جوون ميخنده و ميگه من كه راننده تاكسي نيستم! دعام كنيد.
    ميگم اجرتون با امام حسين.
    اذين فروزان مهر

    By Anonymous آذين, at 10:11 AM  

  • خيلی کار قشنگ و نويی کردی مريم جون
    بهت تبريک ميگم

    By Blogger مریم, at 2:46 PM  

Post a Comment

<< Home