آدمهای خوب شهر

Monday, October 09, 2006

ساعت نه صبح بود، کلی راه رفته بودیم و خسته روی دو تا سنگ نشستیم، کوه حسابی گرم بود! ما نشسته بودیم و حرف نمی زدیم، فقط خیره شده بودیم به برگ هایی که نارنجی و قرمز بودن، به درخت بالای سرمون. آخه اون بالا خیلی درخت نبود، فقط سنگ بود و گل سنگ. آقایی پیر داشتن از بالا برمی گشتن. تحسین برانگیز بود.، مامان بهش لبخند زد، اون هم لبخند زد، ما گفتیم خسته نباشید و او هم گفت "تعظیم!" جلو اومد و تعظیم کرد. ما رو نگاه کرد و بعد اولین چیزی که گفت این بود :

چهار چیز یک آدم رو خوشبخت می کنه، می دونید چی؟
- چی؟
- می گم ها!
خندیدیم.

انگار خیالش راحت شده باشه که مزاحم نیست...
یادم نمی ره، با یه حالت عمیقی گفت:

یکی مهرورزی ست، (ما به هم تکیه داده بودیم) یکی خلاقیت است، یکی یادگیری ست، و آخری هم درک زیبایی ست. به برگ ها نگاه کرد. به ما، به چشم هایمان :

پس ما خوشبخت بودیم،

بعد گفت:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ...کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم



گفت چیزی هست که توی چشمهای مردم که مثل یه برقه. قسم خورد هرگز این کار را نکرده – منظورش این بود که یهو با همه اینطوری حرف بزنه - و نخواهد کرد اما وقتی چشم های ما رو دید چیزی رو دید که ندیده بود، گفت :این چشمها، این تبسم.

گفتیم حرف هایش قشنگ است. با افتخار عجیبی می گفت روزه است، گفت از چهار صبح اینجاس، هرروز به پارک می رود و بعد نماز می خواند. گفت از هشت سالگیش اینطور بوده.

از عشق گفت...گفت اگر عشق نباشد، دست که هست.
وقتی این رو گفت به قله ی یه کوه نگاه کرد. از عشق که گفت، از خانمش هم گفت.

گفت دوازده سال است که خانومش فوت کرده، گفت هرهفته به بهشت زهرا می رود، گفت عاشق است، زنش را دوست دارد، مکثی کرد و من لحظه به لحظه چشم هام پرتر می شدن.
از نوه هایش گفت. از این که از آنها چیزهای زیادی یاد گرفته.
به من گفت سکوتم پر از فریاد است!!!!

شماره اش را داد. دکتر سرابی (یا صرابی)
گفتش که تا روزی که زنده س، ما دوستیم.
دوست.
دوست!

و رفت. هشتاد و دو ساله ش بود.


نویسنده:
پانته آ

Labels:

2 Comments:

  • خیلی قشنگه ، خیلی خیلی قشنگه
    که آدم یه دوست داشته باشه
    یه دوست هشتادو دو ساله
    که دیگه نبینتش ولی می دونه که
    اون میدونه
    و
    خودش هم میدونه که
    باهاش دوسته .
    و دوست میمونه

    By Anonymous حورا, at 7:43 AM  

  • از اون عصرهای خنک فروردین بود رفته بودم فرهنگسرای نیاوران برای نمایشگاه نقاشی
    نمایشگاه توی محوطه ی باز بود همون میدون کوچیک رو می گم
    وسطش یه حوض گرد و کوچیکه دور تا دورش هم سنگه و پشت سنگا هم باغچه.
    اون روز یه عالمه بوم رو با پایه های چوبی به سنگا تکیه داده بودن نمایشگاه کوچولو و ساده ای بود ولی نقاشیهاش خیلی قشنگ بود
    دانشجوهایی که نمایشگاه رو راانداخته بودن همه اونجا بودنو داشتن با همدیگه حرف می زدن بعضیا لب حوضچه نشسته بودند و بعضیها هم کنار نقاشیاشون.
    خیلی دوست داشتم ازون پله های سنگی بالا برمو نقاشیاشونو نگا کنم من عاشق نقاشی بودم ولی اونا همه دانشجو بودنو من فقط سیزده سالم بود
    بالاخره دلمو به دریا زدمو رفتم بین اون آدما
    خیلی معذب بودم هر آن منتظر بودم یکی بهم بخنده یا از اونجا بیرونم کنه
    یه نقاشی قشنگ هم که میدیدم باز که نگام به آدمی که کنارش وایساده بود میخورد بغضم میگرفت .
    همین طور که با اضطراب قدم بر میداشتمو دونه دونه نقاشیا رو نگا میکردم ، یه چیزی دیدم
    یه نفر روی اون سنگا نشسته بود و داشت مستقیم به چشمای من نگا می کرد به چشمای من !!
    یه خانوم مسن با مانتو و مقنعه ی سرمه ای کنار یه نقاشی نشسته بود عینکش هم به گردنش بود
    سرم رو بالا کردمو بدون اینکه بخوام منم بهش نگا کردم. کم کم نگاهش به یه لبخند تبدیل شد
    قشنگ ترین لبخندی رو که تا حالا دیده بودم
    یهو تمام اون دلهره از دلم بیرون ریخت .

    By Anonymous حورا, at 8:23 AM  

Post a Comment

<< Home